وب نوشت های حسین نمازی

دل نوشته های یک سینماگر

نیمه شب

 

"نیمه شب" عنوان آخرین فیلم داستانی من است.

هیچوقت برای هیچکدام از فیلم هایم اینقدر ذوق نداشتم و از هیچکدام از فیلمهایم اینقدر لذت نبردم.

+ حسین نمازی ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

شیرین اما تلخ

مثل همیشه به طرح ترافیک بر می خورم و مجبورم بقیه راه را با بی آر تی بروم. سوار اتوبوس می شوم. ناگهان صدای آژیر و تق تق بلندگوی ماشین پلیس و سپس صدایی عصبانی از پشت بلندگو را می شنوم که از راننده اتوبوس می خواهد راه را برایش باز کند. دلم می ریزد. یاد روزی می افتم که سه زورگیر در روز روشن مرا بوسیله چاقو تهدید می کردند و حتی ثانیه های رسیدن پلیس برایم سرنوشت ساز بود و البته خبری هم از پلیس نشد. اما شاید این بار پلیس سر بزنگاه برسد و به دام افتاده ای رهایی یابد. به همین خاطر از راننده می خواهم تا راه را هرچه سریع تر باز کند. خودرو های پلیس یکی پس از دیگری سبقت می گیرند و کمی جلوتر با حرکات آکروباتیک متوقف می شوند. دو دختر با سر و وضعی نه چندان تعریفی در پیاده رو قدم می زنند. پلیس های زن پیاده می شوند و آنان را با تهدید سوار خودرو ون می کنند. اتوبوس از کنار آنان رد می شود اما بخاطر ترافیک ایجاد شده متوقف شده و درست مقابل خودروهای پلیس می ایستد. پسری که شاید بیش از بیست و دو سال ندارد از پنجره اتوبوس سرش را بیرون می برد و دو مامور پلیس را با صدای بلند مخاطب قرار می دهد:
پسر: سلام
اما هیچکدام از ماموران پلیس جوابی نمی دهد.
پسر: خسته نباشید.
و باز سکوت ماموران پلیس.
پسر: آقا واقعا دست تون درد نکنه. بگیرید اینا رو.
و باز سکوت ماموران پلیس.
پسر: اینا رو باید گرفت. پوست شونو باید بکنید. من یکی که طرفدارتونم شدید. همیشه هم گفتم اینو.
و باز سکوت ماموران پلیس.
پسر: منم اول با کار شما موافق نبودم اما الان خیلی موافقم. آخه قبل از این من همه ش به دوست دخترم می گفتم بیا خونه مون اما اون نمی اومد. حالا از وقتی که گیر شما زیاد شده ، تا میگه بریم بیرون من بهش میگم ؛ نه بابا بیرون گیر بازاره بریم خونه ی ما بهتره. حالا دیگه اون هر روز خونه ی ماست.
جمعیت داخل اتوبوس از خنده ریسه می روند و اتوبوس حرکت می کند.
و باز سکوت ماموران پلیس
+ حسین نمازی ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خداحافظ سینمای مستند

همیشه سینمای داستانی برایم لذتبخش تر از مستند بوده و هست. اما بهرحال زندگی است دیگر و تو بعضی وقت ها مجبوری کارهایی انجام دهی که علاقه چندانی به آن نداری. اصلا دوست ندارم کارهای مستند تلویزیونی ام در کارنامه کاری ام جایی داشته باشند. به همین خاطر است که هیچگاه پای پخش شان از تلویزیون ننشسته ام. در این میان مستندهایی هم بوده اند که برای دل خودم ساخته ام و فارغ از توفیقات جشنواره های داخلی و خارجی شان بی نهایت دوست شان دارم.

سال 91 را برای خودم سال خداحافظی با مستندسازی نامگذاری کرده بودم. اما یک کار نیمه تمام داشتم که باید تمامش می کردم.

"روزی روزگاری سیرک" آخرین مستند زندگی من خواهد بود. بالاخره این فیلم پس از چهار بار توقف و تحمل مشقات بسیارذساخته شد. سه سال گذشت و چه تارهای موی سیاهی که بر سر من سپید نگشت. این فیلم اگرچه بی نهایت عذابم داد اما بهرحال دوستش دارم.

+ حسین نمازی ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

فالگوش

کارش شده بود اینکه هر روز - فالگوش - دم در کلاس بایستد و حرف های مرا مخابره کند. دیگر داشت اعصابم را خورد می کرد. برای من که جز سینما حرف دیگری برای گفتن ندارم، اینگونه اعمال چه معنایی می تواند داشته باشد. اصلا بر فرض اینکه من حرفی هم بزنم ...و به کسی هم بر بخورد ، انقدر وجودش را دارم که حرفم را رو در روی خودش هم بزنم. از طرفی ، وقتی چند نفر برای پیاده کردن صحبت های من بر روی کاغذ لاجرم صدایم را هم ضبط می کنند ، دیگر فرستادن یک خبرچین چه مزیتی می تواند داشته باشد.
روز آخر وقتی داشتم از کلاس خارج می شدم به سمتم آمد. دنبال جمله ای سوزنده و البته مودبانه برای تقدیم به او می گشتم تا لااقل او بداند بیراهه می رود. جمله ای آتشین به او گفتم اما انگار نه انگار. چند ورق کاغذ به من داد. مشتاقانه می خواستم بدانم چیست. آن را سریع گرفتم و شروع به خواندن کردم. اما دیدم یک فیلمنامه است. تازه از زاویه ای دیگر نگاهش کردم و قرابت عجیبی را با او حس کردم. آرام آرام نشانه های فقر را در چهره اش دیدم و آنجا بود که فهمیدم فالگوش ایستادن او تنها و تنها بدلیل ناتوانی در پرداخت شهریه بوده. فیلمنامه را که خواندم متوجه شدم چقدر از پشت در درسش را خوب یاد گرفته. و وقتی گفتم چقدر خوب می نویسی دیگر نتوانست جلو اشک هایش را بگیرد. از او خواستم به من بگوید گریه اش برای چیست و او یک واژه به کار برد؛ "سینما"
یاد دفتر خاطراتم افتادم که هنوز صفحه به صفحه اش از عشق سینما خیس است.
به این فکر کردم که سینما عجب معشوقه ای ست که هنوز پس از این همه سال نتوانسته ام هوویی را در کنارش تصور کنم.
+ حسین نمازی ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()

حالا او رفته

حالا که مدتی است مرا ترک کرده ، تازه می فهمم بودنش چقدر آرامشم می داد. جایش این روزها خالیست. 

حالا که از لبانم رخت بربسته تازه می فهمم چیزی بنام خنده چقدر خوب است و این مهمان جدید سینه ام چه طاقت فرساست.

چه روزهای سختی. امیدوارم برود و هیچگاه باز نگردد.

+ حسین نمازی ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()

غبار

دلم برایش تنگ شده بود. یکسال از آخرین باری که دیده بودمش می گذشت و یک سال زمان کمی برای دلتنگی نیست.

تا رسید بغض م ترکید و عقده یکساله ام را خالی کردم. وای که چقدر گریه خوب است. چقدر آدم را سبک می کند این گریه ی ناچیز. چقدر خوب شد که آمد. چه خوب است که اشک هایم را می خرد و چه خوب که یک بار دیگر دیدمش.

حالا ده شب فرصت دارم تا گریه کنم. ده شب رنگ لباسم عوض می شود و ده شب حال و هوایم اشک آلود می گردد.

چقدر شال عزایم به من می آید. چقدر لباس مشکی ام زیباست و چقدر شبها برایم روشن تر شده اند.

 

 

اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم

هزار بار بمیرم نبینم آن دم را

 

اسپیکر را روشن و سپس دانلود کنید

http://uplod.ir/nm2gbgxnvzop

 

+ حسین نمازی ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

اتاق گریم

به دیوار تکیه زده ام و بقیه را زیر نظر دارم. همه در جنب و جوش اند. لحظه ای به اتفاقاتی که در اطرافم می گذرند دقیق می شوم.

گروه تصویربرداری درحال طراحی نور هستند و گروه صدا هم دارند مقدمات کار خود را مهیا می کنند. دستیارم بازیگران را توجیه می کند و منشی صحنه درحال ثبت دقیق راکوردها است. گریمورها با وسواس خاصی کار خود را انجام می دهند. گروه تولید دارد مایحتاج تولید را فراهم می کند و از این سو به آن سو می دوند. گروه صحنه و لباس هم مشغول است. و در این میان عکاس صحنه هم قاب های مختلفی را انتخاب می کند و  از من و بچه ها و صحنه عکس می گیرد.

هرکس مشغول انجام کار خود است و دست آخر بازیگران آماده اند تا تمام انرژی خود را برای زنده کردن شخصیت های شکل گرفته در ذهن من بکار ببندند.

با خود می اندیشم که در حقیقت زحمت اصلی ساخت یک فیلم به دوش بقیه است و من حتی زحمت گفتن دوربین , صدا , حرکت را هم به دستیارم محول کرده ام. پس فیلم "اتاق گریم" را همه بچه هایی ساختند که صمیمانه یاری ام کردند.

بچه ها دست مریزاد

عوامل اتاق گریم

 

دستیار کارگردان و برنامه ریز : مهرزاد تفرشی

تصویربردار : سعید حسنی

دستیار تصویربردار : مهدی کلانی

صدابردار : مسیح سراج

دستیار صدابردار : محمد توریوریان

منشی صحنه : امیر بهمنش

هماهنگی تولید : سجاد نمازی

مدیر تولید : احسان شیخ وند

طراح گریم : مریم دوستی

اجرای گریم : الهه نصیری , طناز قاسمی

طراح صحنه و لباس : نیسا نادری

عکاس : امیرحسین یقموری

بازیگران

حسام زرین کمر , پژمان نوشیروان , رستم ایران نژاد , داریوش
اشرفی , امیر بهمنش , نیسا نادری , پردیس منوچهری , بهروز محمدی , مهرداد چمنی , شهلا
عبدی , مینو خزاعی , پویا مظاهری

نویسنده و کارگردان : حسین نمازی

+ حسین نمازی ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

عاشقی من

سیزده سال دارم و تمام زندگی ام خلاصه شده در تصمیم او. هر روز صبح به شوق گرفتن جواب مثبتی از او خواب را ترک می کنم. گرچه شب ها هم دیگر برای من معنی خواب نمی دهند.

شب ها ستاره ها را می بینم که به سمتم سوسو می زنند. شهاب سنگ هایی که بی هدف شرق آسمان را به غربش می دوزند و هزاران امید و آرزویی که در پس این آسمان نهفته اند و من از آنان بی خبرم.

روزها پشت سر هم می گذرند و هنوز جوابی از او نگرفته ام. و حالا پاییز هم از راه رسیده. کاری ندارم جز اینکه در کوچه باغ های اطراف خانه مان راه بروم و برگ های خشک درختان را زیر پاهایم به خش خش وادارم.

و حالا دیگر متوجه شده ام که عاشق شده ام و دیوانگی حاصل این عاشقی ست. روزها و شب ها و هفته ها و ماه ها و سالها همگی گذشتند تا به من بفهمانند وصالی در کارنیست.

و حالا هفده سال از آن دوران گذشته و من در آستانه سی سالگی ام. باز هم عاشقم اما از جنسی دیگر. دلم برای آن روزها تنگ می شود اما نه برای او. خیلی دوست دارم بدانم زدودن رنگ امید از چهره ی امیدوار کودکی سیزده ساله چه لذتی می توانست داشته باشد. کودکی که همه عشقش سینما بود و وصالش را به سینما امضای او رقم میزد. او آن روز پاسخ عشق من بود و ذوق و کودکی ام در امضایش خلاصه می شد. و حیف و صد حیف که اکنون خاطره ی سفیدی از او در ذهنم نقش نبسته.

روزها گذشت و دست تقدیر همه چیز را دگرگون کرد. بادهای طوفانی مرا بردند و بردند تا بر قله ای بنشانند که برایم آرزویی بیش نبود. و حالا کلاغ ها هم دیگر برایم هر روز خبری خوش دارند و من دلم تنگ شده برای آن کوچه باغ پاییزی.

حالا اوست که باید شرمنده باشد و این منم که باید بگویم باشد یا نباشد. این روزها حرص می زنم برای خوشبختی دیگران. انگار عقده ام هیچوقت از بین رفتنی نیست. می خواهم داد بزنم ، فریاد کنم ، همه را خبردار کنم و بگویم می خواهم سهمی در خوشبختی تان داشته باشم.  

+ حسین نمازی ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

← صفحه بعد