وب نوشت هاي حسین نمازی
|
||
با اینکه چند سال از زمان آن اتفاق میگذرد ، حتی یادآوریاش برایم سخت است. سعی میکنم درموردش با هیچکس صحبت نکنم. معمولا وقتی صحبت از "فیلم سیاه" به میان میآید آن خاطرات تلخ باز هم تداعی میشود. فیلمی که تحت تاثیر اتفاق وحشتناک زندگی زهرا امیر ابراهیمی طرحش را نوشتم و با محمدرضا قمری ساختیم. اما اینبار دیگر نه فیلم سیاه ، که "شیوا خسرومهر" باعث شد تا یکبار دیگر به آن جنایت سیاه فکر کنم.
شیوا خسرومهر با بازی در نقش زن دوم شوکت در سریال نرگس ، باید به بسیاری از سوالات ذهن مردم در مورد زهرا جواب بدهد و خدا را شکر که سهم من از این سوالات کمتر است.
آن شب با شیوا خسرو مهر در طول مسیر حرکتمان به سمت اختتامیه جشنواره از هرچیزی سخن گفتیم بجز زهرا امیرابراهیمی. انگار میخواستم برای همیشه کابوس وحشتناک آن دختر را در ذهنم به فراموشی بسپارم.
زمانی که قدم بقدم بخاطر عکسهای یادگاری مردم با شیوا مجبور به توقف بودیم ، خودم را کناری میکشیدم تا نشنوم کس دیگری از آبروی از دست رفته دختری میپرسد. از شیوا میخواهم در تاریکی شب عینک دودیاش را بزند تا کمی از فضای بوجود آمده فاصله بگیریم.
اما ...
همیشه با خودم فکر میکنم. گذشته از اینکه آن فیلم مربوط به زهرا بود یا نه! و گذشته از اینکه من و امثال من چقدر در ریختن آبروی یک دختر شریک بودم ؛ اگر روزی چنین بلایی بر سر من بیاید دوست دارم دیگران با آبروی من چگونه رفتاری داشته باشند.
1.
چند شب را باید تنها در کنار هم باشیم و کار کنیم. تنها و در یک خانه ویلایی بزرگ. روز اول می خواهد گوشی را دستم بدهد. می گوید؛
- این روزا همه مردا می خوان از هر فرصتی استفاده کنن تا به خواسته شون برسن.
متوجه نمی شوم چرا این حرف را به من می زند اما چیزی هم نمی گویم.
شب ها و شب ها می گذرد تا به شب آخر می رسیم. می گوید ؛
- شما مردا همه تون همینجوری هستید؟
- متوجه منظورش نمی شوم. ادامه می دهد ؛
- یا بی عرضه ای یا اوسکول!
دو زاری ام که حالا دیگر با پیشرفت تکنولوژی به موبایل تبدیل شده می افتد. باز چیزی نمی گویم. و تنها مدتی با خودم فکر می کنم که ؛ فرصت طلب بهتر است یا بی عرضه یا اوسکول؟!
2.
به علت اخلاق غیر حرفه ای یه سری از دوستان مجبورم قسمت دوم رو از تو وبلاگ بردارم. میدونید که دزدیدن طرح در آرامش کامل این روزا خیلی عادیه.
از دوستانی هم که پیغام دادن ممنونم. حتما با هم در تماس هستیم.
کارم طول می کشد و مجبور می شوم شب را تا صبح برای تدوین فیلم بیدار بمانم. صبح می شود و دوباره غروب می شود. دیگر دل توی دلم نیست. سوار بر ماشین می شوم و پدال گاز را تا آخر می فشارم. به ماشینم التماس می کند تندتر برود. شب جمعه است و خیابان ها ترافیک وحشتناکی دارند.
به خانه می رسم. یکراست به سمت اتاق خواب می روم و کشوی اول را باز می کنم. به محض باز کردن کشو ، می بینمش. یک سال است که می بینمش. اصلا سالهاست که هر روز کمدم را باز می کنم تا ببینمش.
از داخل کشو بیرونش می آورم. بوی خوبی می دهد. به چشمانم می مالمش. چشمانم پر از اشک شده. با جسارت تمام به گردنم می اندازمش. نگاهی به آینه کمد می اندازم و خودم را با شال سیاه برانداز می کنم. بغضم می ترکد و گریه امانم نمی دهد.
تمام بدی های یکساله ام جلو چشمان مه گرفته ام رژه می روند.
دوستان عزیزیم سلام.
چند وقتی بود بدلیل مشغله کاری نتونستم خدمتتون باشم. از همه دوستانی که با ارسال پیغام خصوصی و عادی جویای احوال من شدن و مثل همیشه لطفشون رو شامل حالم کردن صمیمانه تشکر میکنم. خصوصا داداش سجاد که با پیغامهای خصوصی ، عمومی ، اس ام اس ، ایمیل ، تک زنگ و ... من رو کاملا مورد عنایت قرار دادن.
و اما ...
یکی از دوستای عزیز تو یه پیغام خصوصی از من خواسته بود که راه ورود به سینما و تلویزیون رو بهش نشون بدم. من هم ترجیح دادم جوابیشون رو تحت قالب یه پست جدید به همه عزیزان ارایه بدم. تا لااقل یه اعلام حضوری هم کرده باشم.
قسمت اول جوابم خیلی سریع و گذراست. چون میخوام سریع برم سر اصل مطلب:
اگه منظور از کار سینمایی و تلویزیونی فیلمنامهنویسی ، ساخت فیلم کوتاه و مستند و یا داشتن یه ایده خوب و بکر در مورد برنامه تلویزیونی و فیلمنامهست که خرجش یه پیغام خصوصی به منه و ورود تو فازهای همکاریه. اما اگه منظور بازیگری شدنه که باید بریم به قسمت دوم عرایضم:
شاید حدود 90 درصد از مردم جامعه (بخصوص جوونترها) احساس میکنن که اگه موقعیت خوبی براشون پیش بیاد و دیده بشن بازیگرای خوبی هستن. تصور بسیاری از این آدما اشتباهه اما عدهی معدودی هم واقعا استعداد دارن و دیده نمیشن. اما به نظر من و خیلیهای دیگه اگه پول داشته باشی رو سیبیل شاه هم میتونی نقاره خونه بسازی.
یه نگاه به سریالهای تلویزیونی گواه این موضوعه.
و اما بشنوید از داستان فیلمسازی من ....
اخیرا به فکر افتادم تا یکی از فیلمنامههام که خیلی دوستش دارم رو بسازم و به همین دلیل قرارداد واگذاری امتیاز فیلمنامه به یه شرکت فیلمسازی رو با توافق طرفین فسخ کردم.
با یه محاسبه سرانگشتی متوجه شدم که باید مشارکت مالی یه نفر دیگه رو تو کار جلب کنم. یکی از دوستام بهم توصیه کرد از یه بازیگر اسپانسر استفاده کنم و خودش هم یه خانم رو بهم معرفی کرد که حاضره در مقابل گرفتن یه نقش اصلی مبلغ قابل توجهی پول بده.
نقش مد نظر این خانم رو خیلی از آدمای آماتور هم با هدایت درست میتونن بازی کنن اما واقعا این خانم به اون نقش نمیخوره. بهش پیشنهاد دادم که بعنوان سرمایهگذار وارد کار بشه و یه نقش کوتاهی هم بگیره تا لااقل بعد از ساخت فیلم پولش هم زنده شه. اما اون پاش رو تو یه کفش کرده که من میخوام بازیگر شم و حاضرم پول بیشتری هم بدم.
البته من جستجوی خودم رو برای پیدا کردن یه گزینه مناسبتر شروع کردم و حتی به چند تا از بچهها گفتم در صورت پیدا کردن سرمایه گذار مناسب پورسانت هم بهشون میدم. چون به هیچ وجه دوست ندارم شخصیت فیلمی رو که یک سال واسه خلقش زحمت کشیدم اینجوری خراب کنم.
فکر کنم اون دوست عزیز جواب سوالش رو گرفته. اگر هم نگرفته بگه تا توضیح بدم.
دوستان عزیزم سلام. عذر میخوام از اینکه بعلت مشغله زیاد کاری، چند وقتی رو خدمتتون نبودم. یکی از دوستای عزیزم تو فضای مجازی یه پیغام خصوص برام فرستاد و در مورد فیلم "بانی و کلاید" پرسید. من ترجیح دادم جواب ایشون رو تحت عنوان یه مطلب جدید برای همه به نمایش بذارم.
...................................................
هالیوود تو دهه 1960 برای اولین بار دچار افول شد. چرا که فرهنگ مردم بسرعت در حال تغییر بود و به همین خاطر ترکیب تماشاگرای سینما هم تغییر کرده بود.
از اواسط دهه 1950 تا اواسط دهه 1960 تماشاگرای امریکایی از اکثریت میانسال کم سواد طبقه متوسط به پایین، جای خودشون رو به تماشاگرای جوانتر، تحصیلکرده تر، مرفهتر و غالبا وابسته به طبقه متوسط میسپردن و هالیوود همچنان بر همون سبکهای دهه 1940 و 1950 اصرار داشت.
در طول دهه 1960 با بدتر شدن مشکلات مالی هالیوود، استودیوها سعی کردن با استفاده از موج نوهای فرانسوی و ایتالیایی و همچنین پخش فیلمهای کارگردانای مستقل ، وضعیت رو کمی بهتر کنن.
تو این اوضاع خراب، فیلم بانی و کلاید (آرتور پن) در سال 1967 ساخته شد و سینمای نوین امریکا متولد شد و تماشاگرای تازهی سینما همصدا با سینمای نوین اعلام موجودیت کردن.
بانی و کلاید بر اساس ماجرای واقعی بانی پارکر و کلاید بَرو، دو تبهکار خرده پای جوان و جذاب ساخته شد که در دوران بحران اقتصادی امریکا به یکدیگر دل میبندنن و یواش یواش دست به دزدی میزنن و در جریان این اعمال به قهرمانای ملی تبدیل میشن. قربانیان این دو تبهکار بانکهای طمعکار و پلیسهای نگهبان اونا بودن.
"بانی و کلاید" چنان محبوب شد که قهرمانهاش به یک الگو بدل شدن. کت دوجیبه و کلاه شاپوی فدورای کلاید مد روز لباس مردانه و دامن چاک دار دهه 1930 بانی جای دامن کوتاه زنها رو تو دنیا گرفت. حتی برچسبهایی تو اون روزا مد شد که وقتی به شیشه اتومبیل میچسبوندن انگار گلولههایی به شیشه اتومبیل اصابت کرده و با این کار گلوله باران شدن ماشین بانی و کلاید رو تقلید میکردن.
فیلم وسترن گونهای از سینما به شمار میرود که هنوز هم طرفداران زیادی رو در سراسر دنیا به خودش اختصاص داده. تو این مطلب قصد دارم خیلی مختصر و مفید به وسترن بپردازم تا از دیدن این فیلمها لذت بیشتری ببرین. وسترن در لغت یعنی غربی و به منطقه غربی آمریکا که مردمش به دامداری مشغول بودند اطلاق میشه.در دوره ای از تاریخ آمریکا عدهای مردمان خشن که به اونا cowboy (گاوچران.گاودار) میگفتن تو این منطقه زندگی میکردن. اونا میبایست به سختی از دام و چراگاههاشون محافظت می کردن و به همین خاطر با اسلحه رولور به تمرین تیراندازی میپرداختند. مهارتی که اونا تو این زمینه به دست آورده بودن باعث شده بود که این آدما اعمال محیرالعقولی انجام بدن. بسیاری از اونا که در تیراندازی مهارت داشتن گاه به عنوان مارشال و کلانتر یا حتی راهزن و دزدحرفه ای به شهرت می رسیدند. عده ای خبرنگار و نویسنده به دنبال شناخت نوع زندگی و سلوک آنها می رفتن و از آنها داستانهای پرطرفداری میساختن که پس از اون در آغاز دوران هنر هفتم (سینما) کارگردانان از این داستانها استفاده می کردن و فیلمهای مهیج وپرخواستاری می ساختند. در فیلم وسترن یک نیروی خیر در مقابل یک نیروی شر میجنگه. معمولا در هر فیلم وسترن ششلول بندها، سالون بار، کلانتر، راهزنها و ... وجود دارن. وجود اسب در این نوع فیلمها اونقدر زیاده که تعدادی از منتقدین به این فیلمها لقب "اپرای اسبها" دادن. داستان فیلمهای وسترن معمولا به مساله احداث راهآهن غرب و همینطور کشف معادن طلا و درگیریهای موجود در این زمینه میپردازه.
در سالهای بعد از جنگ جهانی اول ، زمانی که ایتالیا برای مدتی از جنگ رهایی یافته بود ، موسولینی در پی ترویج عقاید و ایدئولوژی فاشیستی بود و سینما را به عنوان ابزاری کار آمد در این مسیر میخواست. او برای این منظور «ای ان آی سی» را برای کنترل و نظارت بر فیلمها تاسیس کرد.
در آن زمان فیلمهای کشورهای دشمن تحریم شده بود و به ندرت پیش میآمد که فیلمی از این کشورها در ایتالیا نمایش داده شود. در آن زمان ورود فیلمهای آمریکایی نیز به شدت محدود بود و با قوانین خاص و گاه عجیب و غریبی با این فیلمها برخورد میشد.
نمونه بسیار روشن آن آزاد بودن اکران فیلمی به نام "سوپ اردک" بود که با این قانون اجاز پخش گرفت که در خلال فیلم کسی حق نداشت به آن بخندد. جالب اینکه فیلم سوپ اردک یک کمدی آمریکایی بود و در بسیاری از صحنههای آن کنترل خنده امری غیرممکن بود.
در خلال نمایش این فیلم اگر کسی به صحنههای فیلم میخندید تنبیه سختی انتظارش را میکشید.
امروز یه خبر خوب شنیدم و اون هم اینه که بالاخره پس از چند سال فیلم "به رنگ ارغوان" ساخته ابراهیم حاتمیکیا رفع توقیف شد و اولین نمایشش هم در جشنواره فیلم فجر امسال خواهد بود.
خلاصه داستان فیلم:
"شفق" یکی از عوامل گروهکهای سیاسی که اوایل انقلاب پس از به پا کردن آشوب از کشور فرار کردن، بعد از گذشت سالها تصمیم میگیره برای دیدن دخترش "ارغوان" که دانشجوی دانشکده جنگلداریه مخفیانه به ایران بیاد. یکی از مأمورین امنیتی به نام "بهزاد" به عنوان دانشجو وارد دانشکده میشه و از تمامی امکانات مدرن امنیتی استفاده میکنه تا با کنترل ارغوان، شفق رو به دام بندازه. تو این اثنا بین بهزاد و ارغوان رابطهای عاطفی به وجود میآد. از طرفی همکارای سیاسی شفق هم تصمیم میگیرن شفق رو ترور کنن تا به دست مأمورین امنیتی نیفته، اما...
... بقیهشو نمیگم تا خودتون فیلم رو ببینین. توصیه میکنم حتما فیلم رو ببینین چون یه چیزای دیگه تو فیلم هست که من اینجا بهش اشارهای نکردم.