وب نوشت هاي حسین نمازی
|
||
سلام به همه دوستان خوبم که در این مدت غیبتم همواره مورد لطفشان قرار گرفتهام و عذرخواهی بخاطر تاخیر چند ماههام.
امروز دیدن یک عکس مربوط به سال 65 مرا به هم ریخت. خواستم عکس را برایتان آپلود کنم اما نشد. تصمیم گرفتم در این مطلب خاطرهای از پنج سالگیام برایتان بنویسم و در مطلب بعدی عکس بهمراه خاطره همان روز را برایتان نمایش دهم. این عکس از جهت دیگری هم برای شما جالب است ، چرا که داداش سجاد هم یکی از کارآکترهای آن بشمار میرود.
و اما ...
دوران کودکی ما با ترس و استرس و وحشت از بمباران سپری شد. پدرم غالبا جبهه بود و مادرم علاوه بر بدوش کشیدن امور خانه ، وظیفهی پر کردن خلاء عدم حضور پدر را نیز بعهده داشت. بارها و بارها در هنگام نمایش برنامه کودک به یکباره برنامه قطع شده و صدای آژیر خطر تمام وجودمان را پر از دلهره میکرد و مجبورمان میکرد به پناهگاهها برویم. خدایا چه دورانی بود. این روزها با دیدن برنامه بچههای دیروز همهاش به یاد آن روزها میافتم.
و اما خاطره ....
اواخر اسفند 65 است و من تازه در شش سالگی خود پا گذاشتهام. یک روز که پدر با همان تویوتای خاکی رنگش از جبهه به خانه بازگشته و برای رساندن خبر شهادت دوستانش عازم محلههای آنان در خارج شهر است ، بهانه میگیرم و از او میخواهم مرا هم با خود ببرد و بالاخره راهی میشویم ....
.... پدر خبر شهادت دوستانش را به خانوادههایشان میرساند و پس از چند ساعت راهی شهر میشویم. هنوز چند کیلومتری با شهر فاصله داریم. به یکباره هجم عظیم آتش را میبینم که از شهر زبانه میکشد. در یک آن هواپیماهای عراقی را نمایان میشوند که خانههای شهرم را آماج بمباران قرار میدهند. ترس تمام وجودم را فرا میگیرد. مردم خودروهایشان را کنار جاده رها کرده و به سمت بیابان فرار میکنند. تنها پدر است که در این جاده خلوت با حداکثر سرعت میتازد. من مثل یک فیلم سینمایی همه چیز را با جزئیات میبینم و از ترس به پدرم میچسبم. هواپیماهای ایرانی سر میرسند و با هواپیماهای عراقی درگیر میشوند. یکی از هواپیماهای عراقی از بقیه جدا میشود. لحظاتی بیش نگذشته که آن را روبروی خود میبینیم و در یک آن بسمت ما شیرجه میزند. صدای برخورد گلولهها با بدنه خودرو بعد از گذشت چندین سال هنوز در گوشم زوزه میکشد. ماشین تکان شدیدی میخورد اما همچنان به راه خود ادامه میدهد ....
.... به شهر میرسیم. خدایا این همان شهریست که تا چند ساعت پیش کودکانش به شوق پوشیدن لباسهای نو در لحظه تحویل سال لحظه شماری میکردند؟ خدایا این دستها و پاها و سرهای قطع شده ، این جوی خون روان در خیابان و این نوزادان به خون قلطیده آنانی هستند که امروز صبح دیده بودمشان؟ .... مهدی ، صادق ، محمدرضا ، شاهین ، امید ، افشین ، طاهره ، زینب ....
.... پدر ماشین را رها میکند. حالا دیگر سد راهمان جنازهها و زخمیها هستند. پدر مرا بغل کرده و بسرعت شروع به دویدن میکند. پدر جوانی بیست و هشت ساله و چالاک است و میتواند موانع پیش رو را با وجود وزن نسبتا سنگین من پشت سر بگذارد. همیشه دوست داشتم مثل او باشم. قوی و شجاع. پدر لحظهای میایستد. مرا زمین میگذارد و زخم چند مجروع را میبندد و از زیر سایه سرد به پهنای آفتاب گرم زمستانی میرساند. تاجایی که میتواند به مردم کمک میکند اما کار زیادی از او ساخته نیست. زنی جوان شیونکنان و خونآلود به پدر نزدیک میشود. دستان پدر را محکم میگیرد ، جلواش زانو میزند و دست از مچ قطع شده دخترش را به او نشان میدهد. میگوید:"تورو خدا کاری کن. دست بچهم قطع شده". پدر به سمت دختربچه که شاید هفت یا هشت سال بیشتر ندارد میرود. روسری دختر را از سرش باز میکند و سعی در مسدود کردن رگهای بریده دختر و جلوگیری از خونریزی را دارد ....
.... پدر مرا در آغوش میگیرد.. نمیخواهد من این صحنهها را ببینم. میگوید :"نگاه نکن بابا. فقط گریه کن. به خدا فکر کن. خدا همه چی رو میبینه. خدا حواسش به ما هست." ....
.... به خانه میرسیم. خدایا. خانهمان ویران شده. بمبهای خوشهای تمام کوچه را شخم زده. پدر مرا در فضای خالی کوچه زمین میگذارد. میخواهد با صحنههای وحشتناک درون خانه مواجه نشوم. میگوید ؛ "حسین جان! پسرم. تو الان پنج سالته. یعنی اینکه مرد شدی. ببین من وقتی میرم جبهه مامان رو به تو میسپارم ، نون میخری ، صف نفت میری ، ... بابایی ممکنه هواپیماها برگردن همینجا وایسا تا من برم تو و برگردم. باشه بابایی؟". میپذیرم. مرا میبوسد و به سمت خانه میرود. پدر میرود و با خود تمام آرامش مرا میبرد. داخل کوچه میمانم. لحظهای بعد هراسی عجیب تمام وجودم را میگیرد. به سرعت به سمت خانه ویرانمان میروم. پدر مرا میبیند اما چیزی نمیگوید. دستی به سرم میکشد و شروع به صدا کردن مادر میکند. صدایی شنیده نمیشود. گریهام میگیرد و مثل باران بهار اشک میریزم. همه چیز تمام شده ؛ "مامان ... مامانی ... مامان جون ... داداشی ... داداشی" پدر به طرفم میآید. مرا در آغوش میگیرد ، دستان گرمش را به پشت سرم میکشد و نوازش میکند. آرامشی عجیب از دستان پدر به تمام وجودم منتقل میشود. خدا را شکر که پدر را دارم. اما اگر باز هم به جبهه برود چه؟ ....
.... صدایی ضعیف توجهمان را جلب میکند. پدر سریع مرا زمین میگذارد و به سمت صدا میدود. صدای مادر است که پدر را صدا میزند. صدای داداشی که میگفت ؛" بابا ... بابایی ... بابا ما اینجاییم ... ما زندهایم" ....
.... پدر با هر وسیلهای که در اطراف میبیند تل خاک را کنار میزند ...
.... مادر ، داداش حسن ، دایی مهدی ، زن عمو ، عمه فاطمه و داداشی یکسالهام که حالا دیگر نفس نمیکشد ....
.... باورم نمیشود. یک سال بیشتر ندارد. آخر بچهای که حتی نمیتواند راه برود چه گناهی کرده که حالا باید سر بر بالین خاک سرد بگذارد؟ یاد خندههای بامزهاش میافتم. دستهای کوچک بیرمقش را میبینم. جگرم آتش میگیرد ....
.... پدر با هر زحمتی ابتدا مجروحین و بعد بقیه را از زیر آوار خارج میکند. اما داداشی کوچکم را روی خاک رها میکند و رو به مادر میگوید ؛"برمیگردم. خاکش میکنم" مادر که گریه امانش را بریده کودک بیرمقش را در آغوش میکشد. سر بر صورتش میگذارد. او را میبوسد. پدر صورت من و داداش حسن را برمیگرداند تا این صحنهها را نبینیم اما من زیرچشمی نگاه میکنم. داداش حسن مجروح است و درد میکشید. داداشی تنها یکسال از من بزرگتر است اما مسوولیتهایی که در غیاب پدر بر دوشش بوده از او یک مرد ساخته. به من نزدیک میشود و در آغوشم میگیرد. احساس میکنم مردی در هیبت پدر مرا در بر گرفته است ....
.... مامان پچه یکسالهاش را رها نمیکند. همهش او را میبوسد و در سینه میفشارد. همه گریه میکنند بجز پدر که مثل کوه ایستاده است و میداند اگر بشکند همهی ما شکستهایم. به مادر نگاه میکند. میخواهد آرامش کند. میگوید؛ "خانومی. الان فقط باید قوی باشی. اینهمه جوونهای رشید رفتن و شهید شدن. این هم یکی مثل همه اونا. فدای علیاصغر امام حسین. تو که توکلت قوی بود. تو که محکمتر از این حرفا بودی.". مامان کمی آرام میشود. اصلا وقتی بابا هست همه چیز آرام است و همه مشکلات حل میشود. بابا مثل کوه است ....
.... مامان آرام میشود اما میخواهد بچه را خودش دفن کند. بابا میپذیرد و میخواهد بچه را از مامان بگیرد. مامان قبول نمیکند و میگوید ؛ "هنوز بدنش گرمه. تو رو خدا بذار تا وقتی سرد میشه بغلش کنم. میخوام برا چند دقیقه هم که شده فکر کنم بچهم زندهست." همه گریه میکنند. من هم همینطور.
.... مامان هنوز داداشی را در آغوش گرفته. یک بچه با لباسهای خاکی و خونی. اما در یک لحظه همهمان خشکمان زد ....
.... این یک معجزه بود. داداشی عطسه کرد. داداشی زنده است. داداشی زنده شد. از دهان داداشی کلی خاک به بیرون پرتاب میشود. بابا خیلی سریع او را روی دستش میخواباند و سعی میکند دهانش را از خاک تخلیه کند. داداش سجاد روی دست پدر شروع به گریه میکند اما همه ما میخندیم. مامانی ، داداش سجاد را از دست پدر میگیرد و در آغوش میکشد. همه میخندیم اما پدر بغضش میترکد و ما شکستن بغض یک مرد را میبینیم ....
.... خاکهای راه یافته به سینه داداش سجاد باعث بیماری دردناکی در او میشود و سالیان سال سرفههای خونی را نسیبش میکند و در همان سنین کودکی در هر روز دو آمپول تورگی را مهمانش میکند. در آن سالها او درد میکشد و و ما دلمان برایش کباب میشود. او از درد گریه میکند و اشک ما را هم در میآورد. سعی میکنیم با بازی و سرگرمی او را بخندانیم تا دردش فراموشش شود. اما هر سرفه داداش سجاد لعنتی است بر کسانیکه جوانان این مرز و بوم را به خاک و خون کشیدند ....
هیچگاه یادمان نمیرود که زندگی امروز داداش سجاد مدیون مهر مادری است. مادری که هم برایمان مادر بود و هم پدر ....
.... و اما پدر. هیچگاه دردی را که برای جامعهات کشیدی فراموش نمیکنم. هیچگاه بغضهای پنهانت از یادم نمیرود و هیچگاه بوسیدن دستانت برای من ترک شدنی نیست. بابایی هنوز همان کودک پنج ساله توأم و نیازمند دستان گرم و نوازشگرت. به تو افتخار میکنم که مثل مرد جنگیدی و پس از پایان جنگ هم هیچ غنیمتی نخواستی که اگر هم میخواستی بهای یک روز از جوانیات هم نمیشد.
هیچکس مرا درک نمیکرد. من باید با یکی درد دل میکردم. اما هیچکس نبود. نه پدر نه مادر ... نه رفیق. البته دنیا با من یار بود و در کمتر از چند روز دوستی پیدا کردم که خودش را وقف من کرد و همیشه با من بود. هر زمان که اراده میکردم دوستان زیادی را به من معرفی میکرد. اگرچه قلبی در سینهی دوست من وجود نداشت ، اما قلبهای تپندهی بیشماری را به قلب من پیوند زد. دنیای جذاب اینترنت آنقدر برای من خوشایند بود که دیگر هیچ دوستی را نمیتوانستم به جایش تصور کنم.
اما دوست جدید من یک روز رفاقت را در حقم تمام کرد. بالاخره یافتم کسی را که باید مییافتم. با او در چتروم آشنا شدم. قلب پاکی داشت. با او شروع به درد دل کردم و رفته رفته چنان در درونم رخنه کرد که دیگر زندگی بدون او برایم امکانپذیر نبود.
مدتی گذشته بود و تلفن زدن به او جزو واجبات زندگیام شده بود. انقدر تلفنهای من به او بیشتر و بیشتر شد که یک روز او را علیرغم داشتن 10 سال سابقه ، بخاطر استفاده زیاد از تلفن اخراج کردند. او انقدر به من علاقه داشت که پیشنهاد ازدواج را مطرح کرد. اما مگر پدر من رضایت میداد...
یک روز احساس کردم از او متنفرم و به قطعیت به او گفتم با تو ازدواج نخواهم کرد. از او اصرار و از من امتناع.
او با عدم رضایت من روبرو شده بود و بنا به اجبار خانوادهاش هم میبایست ازدواج کند. روز عقدش به من زنگ زد و گفت ؛ "دارم عقد میکنم و تنها یک ساعت برای بازگشتن فرصت داری" اما جواب من فقط یک کلمه بود ؛
؛ "نه"
او ازدواج کرد و من تنهای تنها شدم. احساس کردم تکهای از وجودم را از دست دادهام. تلفن را برداشتم و گفتم میخواهم با تو ازدواج کنم. طولی نکشید که از همسرش جدا شد و با هم ازدواج کردیم. حالا دو ماه از زندگی مشترکمان میگذرد و میبینم دوستش ندارم. میدانم که او هم مرا دوست ندارد.
این مطالبیست که خانمی حین تحقیق برای نوشتن سریالام به من بازگو میکند. قضاوت برایم سخت است. این مطالب را به شما گفتم تا فقط گفته باشم.
لطفا اگر شما هم در اطرافیانتان کسی را میشناسید که تجربه جدایی از همسرش را داشته به من معرفی کنید. منتظرم و سپاسگذارم
همه اش تلفنم را سر سری جواب می دهد. انگار او را مجبور به صحبت با خودم کرده ام. حس خوبی ندارم. در آخرین تماس حرف نهایی اش را می زند؛ "فردا جواب قطعی را می گویم"
بالاخره فردا پس از ماه ها انتظار فرا می رسد و جواب قطعی را می گوید :
- "نه"
از تعجب شاخ در می آورم. از او می خواهم حضوری صحبت کنم اما به هیچ وجه زیر بار نمی رود. البته او حق دارد چون از کس دیگری دستور می گیرد. بالاخره او یک کارمند و یا حداکثر یک کارشناس است و این تصمیمات باید در حوزه مدیریتی اتخاذ گردد.
به همین راحتی پس از چندین ماه اعلام می شود از خرید این فیلم معذورند. مشکلی نیست اتفاقی هم نیفتاده. تنها مجبور می شوم این پروسه چند ماهه را با تحمل مجدد آدمهایی که تنها چهره شان با قبلی ها فرق دارد طی کنم.
چند ماه بعد دستم از پا درازتر می شود. هیچکس فیلمی را که مورد تحسین آدمهای بزرگی قرار گرفته نمی خرد. دو زاری ام که حالا به موبایل ارتقا پیدا کرده می افتد. باید بهای فیلم را پایین بیاورم. خب باشد می آورم. اما رقمی پیشنهاد می شود که از خنده بی هوشم می کند. یک میلیون و پانصد هزار تومان. به آنان توضیح می دهم که این مبلغ تنها دستمزد تدوین فیلم هم نمی شود. اما ... نرود میخ آهنین بر سنگ.
با نا امیدی بیرون می آیم. راستی راستی باورم شده که فیلم مزخرفی تولید کرده ام. یک اکران برای فیلم در یکی از فرهنگسراها بر پا شده. اصلا حوصله اش را ندارم. اما دوستان زیادی جمع شده اند و نرفتنم باعث بی احترامی به آنهاست.
می روم. فیلم بشدت مورد توجه قرار می گیرد. احتمالا همه سواد ندارند آخر این فیلمی نیست که به درد تشویق بخورد. بعد از نمایش یکی با احترام به نوشیدنی گرم دعوتم می کند. با کمال ادب می گوید: "این فیلم برای نمایش در شبکه های خارجی بسیاری عالی است. می توان برای هر نمایش دقیقه ای ۵٠٠ دلار دریافت کرد و حداقل ۴ نمایش برایش در نظر گرفت. ۵٠ دقیقه را در ١٠٠٠دلار ضرب می کنم. عدد ۵٠٠٠٠ دلار بدست می آید. با یک حساب سرانگشتی به عدد ۵٠ میلیون تومان می رسم. البته با حق پخش به سایر شبکه ها و جشنواره ها.
شب دیر خوابم می برد. به این فکر می کنم که مسوولین فرهنگی که در حال حمایت از ما هستند. همه چیز برای فعالیت مساعد است. سازمان ها و ارگانها کمال همکاری را با ما دارند. به اندازه کافی هم که به ما پول می دهند. پس چرا باید فیلمم را به شبکه های خارجی بفروشم. از خودم بدم می آید که حتی فکر فروش فیلم به شبکه های خارجی به سرم رسوخ کرده است.
خدا مرا ببخشد
این روزا دعوا بر سر همه چیز هست. فوتبال ، سیاست ، مقام ، پول ، زن ، شوهر ، بچه و همچنین سینما.
دعواهای دیگه رو کاری باهاشون ندارم. اما دعوا بر سر سینما برای من خیلی خندهداره. البته سینمای ایران.
به این آمار توجه کنید :
|
سال |
تعداد جمعیت تهران |
تعداد سینما |
تعداد بلیط فروخته شده |
متوسط رفتن هر نفر به سینما |
|
1355 |
5/4 میلیون |
122 |
50 میلیون |
11 بار |
|
1387 |
5/13میلیون |
98 |
5/9 میلیون |
7/. |
البته آمار و ارقام خندهدار بیش از این حرفهاست. مثلا شما فکر میکنید کل گردش مالی سینمای ایران در یک سال چقدره؟ بذارید بهتر بگم ؛ این همه بگیر و ببند ، وضع قوانین عجیب و غریب سینمایی ، غش و ضعفهای دخترانه و پسرانه ، آه و حسرت و آرزوهای مردم از اینکه سینماگرا چقدر پولدارن و خیلی چیزای دیگه بر سر چقدر پوله؟
خب بیاین یه حساب سرانگشتی بکنیم. توی سینمای ایران هر سال حدود 30 فیلم تولید میشه و رنگ پرده نقرهای رو به خودش میبینه. فروش 500 میلیونی برای خیلی از این فیلمها یه افسانهست ، گو اینکه یه فیلم مثل اخراجیها هشت میلیارد میفروشه ، اما اینا استثنا هستن و خیلی از فیلمها به فروش 200 میلیون هم نمیرسن. با لحاظ تمامی این موارد به متوسط فروش هر فیلم به مبلغ 500 میلیون تومن میرسیم. حالا این مبلغ رو ضربدر تعداد فیلمهای تولید شده میکنیم.
000/000/000/15= 000/000/500 * 30
بله میشه 15 میلیارد تومن. اگه به دلار هم بخوایم بگیم میشه حدود 15 میلیون دلار. کل گردش مالی سینمای ایران رو مقایسه کنید با دستمزد یه بازیگر درجه دو امریکا مثل مثلا جانی دپ. جانی دپ برای بازی تو یه فیلم حدود 30 میلیون دلار دستمزد میگیره. یعنی دو برابر کل گردش مالی سینمای ایران. حالا واقعا شما بگید ؛
دعوا بر سر چیه؟
چند روز پیش توی سررسیدم به یه جملهای رسیدم که تو 15 سالگی نوشته بودم :
"یک روز مردم برای دیدن فیلم من بر روی پرده سینما صف خواهند کشید"
اما واقعا اون روز نمیدونستم این اتفاق کی خواهد افتاد. اون روز برای من سن 27 سالگی بسیار پیر نشون میداد و امروز تو مرز 27 سالگی با خودم میاندیشم که اگر در سن 15 سالگی کسی به من میگفت وقتی 27 ساله بشی هنوز فیلم سینمایی نساختی قطعا یه بلای کوچیکی سر خودم میآوردم.
اما خب خوبی دنیا اینه که آدما رو مثل کرگدنهای اوژن یونسکو پوست کلفت میکنه. اکثر اطرافیانم منو به بلند پروازی متهم میکنند و معتقدند من تا همینجا که کارهای تلویزیونی اعم از مستند و داستانی متعدد و قابل قبولی داشتم خیلی هم خوب پیش رفتم. اما من فقط به یک فیلم سینمایی جذاب و پرفروش و مطرح در سطح جهانی فکر میکنم.
از اونجایی که امسال و مخصوصا پایان سال برای من سال بسیار خوبی بود شرایطی در حال مهیا شدنه که میتونم اولین فیلم سینمایی خودم رو بسازم. یه فیلمنامه خوب هم دارم که دارم روش کار میکنم و مطمئنم حتی به ذهن هیچکدومتون نمیخوره که موضوعش چیه و ای کاش میتونستم باهاتون مطرحش کنم.
به هر حال یه سوال از همتون دارم:
مردم با چه نوع فیلمهایی ارتباط برقرار میکنن و خود شما طرفدار چه نوع فیلمهایی هستین؟ میتونین اسم فیلمها رو هم نام ببرید.
با اینکه چند سال از زمان آن اتفاق میگذرد ، حتی یادآوریاش برایم سخت است. سعی میکنم درموردش با هیچکس صحبت نکنم. معمولا وقتی صحبت از "فیلم سیاه" به میان میآید آن خاطرات تلخ باز هم تداعی میشود. فیلمی که تحت تاثیر اتفاق وحشتناک زندگی زهرا امیر ابراهیمی طرحش را نوشتم و با محمدرضا قمری ساختیم. اما اینبار دیگر نه فیلم سیاه ، که "شیوا خسرومهر" باعث شد تا یکبار دیگر به آن جنایت سیاه فکر کنم.
شیوا خسرومهر با بازی در نقش زن دوم شوکت در سریال نرگس ، باید به بسیاری از سوالات ذهن مردم در مورد زهرا جواب بدهد و خدا را شکر که سهم من از این سوالات کمتر است.
آن شب با شیوا خسرو مهر در طول مسیر حرکتمان به سمت اختتامیه جشنواره از هرچیزی سخن گفتیم بجز زهرا امیرابراهیمی. انگار میخواستم برای همیشه کابوس وحشتناک آن دختر را در ذهنم به فراموشی بسپارم.
زمانی که قدم بقدم بخاطر عکسهای یادگاری مردم با شیوا مجبور به توقف بودیم ، خودم را کناری میکشیدم تا نشنوم کس دیگری از آبروی از دست رفته دختری میپرسد. از شیوا میخواهم در تاریکی شب عینک دودیاش را بزند تا کمی از فضای بوجود آمده فاصله بگیریم.
اما ...
همیشه با خودم فکر میکنم. گذشته از اینکه آن فیلم مربوط به زهرا بود یا نه! و گذشته از اینکه من و امثال من چقدر در ریختن آبروی یک دختر شریک بودم ؛ اگر روزی چنین بلایی بر سر من بیاید دوست دارم دیگران با آبروی من چگونه رفتاری داشته باشند.
1.
چند شب را باید تنها در کنار هم باشیم و کار کنیم. تنها و در یک خانه ویلایی بزرگ. روز اول می خواهد گوشی را دستم بدهد. می گوید؛
- این روزا همه مردا می خوان از هر فرصتی استفاده کنن تا به خواسته شون برسن.
متوجه نمی شوم چرا این حرف را به من می زند اما چیزی هم نمی گویم.
شب ها و شب ها می گذرد تا به شب آخر می رسیم. می گوید ؛
- شما مردا همه تون همینجوری هستید؟
- متوجه منظورش نمی شوم. ادامه می دهد ؛
- یا بی عرضه ای یا اوسکول!
دو زاری ام که حالا دیگر با پیشرفت تکنولوژی به موبایل تبدیل شده می افتد. باز چیزی نمی گویم. و تنها مدتی با خودم فکر می کنم که ؛ فرصت طلب بهتر است یا بی عرضه یا اوسکول؟!
2.
به علت اخلاق غیر حرفه ای یه سری از دوستان مجبورم قسمت دوم رو از تو وبلاگ بردارم. میدونید که دزدیدن طرح در آرامش کامل این روزا خیلی عادیه.
از دوستانی هم که پیغام دادن ممنونم. حتما با هم در تماس هستیم.