وب نوشت هاي حسین نمازی

روزهای فراموش نشدنی

قبل از ماه رمضون بود که یه تهیه‌کننده پیشنهاد ساخت چند برنامه مستند رو بهم داد. یه نیگا به مبلغ کردم  و  گفتم: "نوچ"

چند روز بعد نمی‌دونم چطور شد که یه‌هویی قبول کردم بعد از ماه رمضون برنامه‌ها رو بسازم. و اینطوری شد که راهی شمال شدم.

 

این چند روزی که نبودم دو تا سفر داشتم که یکیش رو می تونم بگم و اون‌یکی رو با توجه به اینکه یه سری از دوستانی که نباید از این موضوع مطلع شن میان تو وبلاگ نمی تونم بگم.

 

با گروه فیلمسازی یه سفر 25 دقیقه‌ای با هواپیما به رشت داشتم و از اونجا راهی فومن شدم. از فومن هم راهی روستای آب‌رود و از اونجا هم سه کیلومتر راه خاکی تا روستای "لات" که مردمش به صورت کاملا جنگلی زندگی می‌کردند و تو دل طبیعت عشق و حالی می‌کردن.

10 روز از این دنیا دور بودم. جایی که حتی موبایلم هم آنتن نمی‌داد. جایی که بچه‌های کوچولو سه کیلومتر توی برف و سرما و گرما و بارون می‌رفتن تا به مدرسه برسن تا بعد از تموم شدن کلاس همون سه کیلومتر رو  برگردن.

جایی که صبح چشمت با صدای خروس باز می‌شد به مه روی کوه‌های پر از درخت. صبح نون فتیر داغ با کره و عسل و تخم‌مرغ و ... ظهر هم بره کباب و کلی عشق و حال دیگه.

تو هر خونه‌ای دو سه تا اسب زیبا وجود داشت. دخترای زیبا با لباس محلی هر روز اسب‌ها رو تیمار می‌کردن و شیر می‌دوشیدن و کار می‌کردن. از زیبایی و تمیزی دختراشون هرچی بگم کم گفتم. من هنوز هم باورم نمیشه که اونا بچه‌های جنگل باشن. 

ناز کردن و حجب حیای اونا واقعا اصیل و ایرونی بود. سلیقه‌هاشون که دیگه کاملا ایرونی.

من این 10 روزه واقعا فکر می‌کردم تو بهشتم.

10 روز همه چی دور بودم حتی از خودم. وای که چقدر راحت بودم.

خیلی بین ما و اهالی وابستگی بوجود اومد. طوری که اکثر اونا و همچنین من موقع وداع گریه کردیم. سمیه یکی از اونا بود که خیلی سعی داشت اشکش رو پنهون کنه. به همین خاطر برا خداحافظی بیرون نیومد. اما وقتی حرکت کردیم از اون دور دیدمش که داشت گریه می‌کرد  و  دنبال ما می‌دوید.

10 روز معنی محبت رو فهمیدم.

البته یه چیز اینجا باید اضافه شه. این محبتی که من می‌گم جنس عشق و عاشقی نبود. محبت یه همنوع به همنوع بود.

خواهشا بد برداشت نشه.

+ حسین نمازی ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()