فالگوش

کارش شده بود اینکه هر روز - فالگوش - دم در کلاس بایستد و حرف های مرا مخابره کند. دیگر داشت اعصابم را خورد می کرد. برای من که جز سینما حرف دیگری برای گفتن ندارم، اینگونه اعمال چه معنایی می تواند داشته باشد. اصلا بر فرض اینکه من حرفی هم بزنم ...و به کسی هم بر بخورد ، انقدر وجودش را دارم که حرفم را رو در روی خودش هم بزنم. از طرفی ، وقتی چند نفر برای پیاده کردن صحبت های من بر روی کاغذ لاجرم صدایم را هم ضبط می کنند ، دیگر فرستادن یک خبرچین چه مزیتی می تواند داشته باشد.
روز آخر وقتی داشتم از کلاس خارج می شدم به سمتم آمد. دنبال جمله ای سوزنده و البته مودبانه برای تقدیم به او می گشتم تا لااقل او بداند بیراهه می رود. جمله ای آتشین به او گفتم اما انگار نه انگار. چند ورق کاغذ به من داد. مشتاقانه می خواستم بدانم چیست. آن را سریع گرفتم و شروع به خواندن کردم. اما دیدم یک فیلمنامه است. تازه از زاویه ای دیگر نگاهش کردم و قرابت عجیبی را با او حس کردم. آرام آرام نشانه های فقر را در چهره اش دیدم و آنجا بود که فهمیدم فالگوش ایستادن او تنها و تنها بدلیل ناتوانی در پرداخت شهریه بوده. فیلمنامه را که خواندم متوجه شدم چقدر از پشت در درسش را خوب یاد گرفته. و وقتی گفتم چقدر خوب می نویسی دیگر نتوانست جلو اشک هایش را بگیرد. از او خواستم به من بگوید گریه اش برای چیست و او یک واژه به کار برد؛ "سینما"
یاد دفتر خاطراتم افتادم که هنوز صفحه به صفحه اش از عشق سینما خیس است.
به این فکر کردم که سینما عجب معشوقه ای ست که هنوز پس از این همه سال نتوانسته ام هوویی را در کنارش تصور کنم.
/ 6 نظر / 33 بازدید
مهسا ابراهیمی

جناب نمازی عزیز سپاس از حضور بیاد ماندنی ات در شهر ما. از شما بسیار آموختیم اما بضاعت ما چیزی بجز ستایشی خالصانه برای تشکر از شما در بساط ندارد. سینما با حضور تو برای ما رنگ دیگری پیدا کرد.

باران

آخی...طفلکی... چقدر زود اسیر قضاوتامون میشیم.البته چاره ای هم نداریم. روزگاری شده که آدما باید از سایه خودشونم بترسن! و این خوب نیست...

م

قضاوت! عشق! فقر! نگاه ترحم انگیز!سینما[لبخند]